در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند. امپراطور رومي پرسيد: بهايشان چقدر است؟
سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا
تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند:قيمت همان صد سكه است. تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟
سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .
تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد. اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .

در روزگار قديم،پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاجو تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشوربزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفتمأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداختپول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختيکند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از اوپرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هيچ کساحساس خوشبختي نمي کرد.
نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمردهيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد
و لبخند ميزد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختيهستي؟»
پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاهببريم.»
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمردبيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخلکاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.
پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختيپيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد وگفت:« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتنکنم.»
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکنآن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!! »

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد و چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست.
پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدربزرگ کاري بکنيم، و گرنه تمام خانه را به هم مي ريزد. آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجا غذا بخورد. بعد از اينکه يک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، ديگر مجبور بود غذايش را در کاسه چوبي بخورد. هروقت هم خانواده او را سرزنش مي کردند، پدربزرگ فقط اشک مي ريخت و هيچ نمي گفت.
يک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـار ساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازي مي کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داري چي درست مي کني؟ پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان کاسه هاي چوبي درست مي کنم که وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد.
از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يک ميز غذا مي خوردند.

جنگ جهاني اول مثل بيماري وحشتناکي ، تمام دنيا رو گرفته بود
يکي از سربازان به محض اين که ديد دوست تمام دوران زندگي اش در باتلاق افتاده و
در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا براي نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهي مي تواني بروي ، اما هيچ فکر کردي اين کار ارزشش
را دارد يا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتي زندگي خودت را هم به خطر بيندازي !
حرف هاي مافوق ،اثري نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسايي توانست به دوستش برسد ، او را روي شانه هايش
کشيد و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازي را که در باتلاق افتاده بود معاينه کرد و
با مهرباني و دلسوزي به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم هاي عميق و مرگباري برداشتي !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چيه که ارزشش را داشت !؟ مي شه بگي ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زماني که به او رسيدم
هنوز زنده بود ، من از شنيدن چيزي که او گفت احساس رضايت قلبي مي کنم .
اون گفت : " جيم .... من مي دونستم که تو به کمک من مي آيي !!!

مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.استاد لیوان اب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟
آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است.
استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار اب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟
مرد گفت: خوب است و می توان تحمل کرد.
استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است. شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.

لیوان مباش دریا باش

جوانی سرخورده و افسرده می کوشید تا خود را از این وضع رها کند . روزی به تنهایی به جنگل رفت . هنگامی که در جنگل بود به دور تنه درخت طنابی متصل کرد . اما تنها درخت به زبان آمد و گفت : جوان عزیز، به تنه من آویزان نشو .
یک جفت پرنده بر روی من لانه کرده اند و من باید از آنها دفاع کنم . اما این کار شما ریشه مرا خشک می کند . با این کار لانه نیز تخریب خواهد شد .
جوان با شنیدن این سخنان از این کار صرف نظر کرد . به بالای درخت رفت و شاخه دیگری را انتخاب کرد . اما هنگامی که طناب را روی شاخه می بست ، شاخه گفت : جوان ، بهار می آید . چندی دیگر من گل خواهم داد . در آن وقت ، زنبورهای زیادی برای جمع آوری عسل خواهند آمد و دوران خوشی برای من خواهد بود . اگر این کار را ادامه دهی من شکسته خواهم شد .
شکوفه ها از بین خواهد رفت و زنبورها ناامید خواهند شد . جوان با شنیدن سخنان مذکور ، به آرامی به سوی شاخه سوم رفت . اما این شاخه نیزعذرخواست و گفت : برگهای من به سوی خیابان رشد می کند تا مسافران خسته بتوانند در سایه من استراحت کنند . این کار مرا خوشحال می کند . اما اگر شکسته شوم دیگر سایه ای ندارم .در این موقع ، جوان به فکر فرو رفت و از خودش پرسید : پس چرا من برای دیگران سودمند نباشم و با استفاده از حیات خود به دیگران کمک نکنم ؟ سپس دست از این کار کشید .
این داستان در واقع حکایت از آن دارد که اگر کسی برای دیگران سودمند نیست ، دستکم به دیگران لطمه و زیان وارد نیاورد و سعی کند
در زندگی فردی مفید برای مردم باشد . سودمندی مردم برای مردم زندگی انسان را رنگارنگ و برای او سعادت به ارمغان می آورد .

پدر خسته‌ از كار روزانه‌ به‌ خونه‌ اومد. او روز سختي‌ رو گذرونده‌ بود و تنها چيزي‌ كه‌ دلش‌مي‌خواست‌، يه‌ دوش‌ آب‌ گرم‌ و چند ساعت‌ استراحت‌ بود. اما به‌ محض‌ ورود به‌ خونه‌، دختركوچولوي‌ هفت‌ ساله‌اش‌ جلو دويد و با لحني‌ بچگانه‌ گفت‌: “سلام‌ بابا واسه‌ام‌ چي‌ خريدي‌؟” پدر اصلاحوصله‌ سر و كله‌ زدن‌ با اونو نداشت‌، بنابراين‌ با بي‌حوصلگي‌ گفت‌: “هيچي‌ عزيزم‌. بابا مستقيم‌ از سر كار به‌خونه‌ اومده‌ و فرصت‌ خريدن‌ چيزي‌ رو نداشته‌”. دخترك‌ بغضي‌ كرد و گفت‌: “اما خودت‌ گفتي‌ كه‌ امشب‌واسه‌ام‌ اون‌ جعبه‌ موسيقي‌ رو مي‌خري‌ و...” پدر با كلافگي‌ كلام‌ دخترش‌ رو قطع‌ كرد و گفت‌: “خيلي‌ خب‌.باشه‌ براي‌ يه‌ وقت‌ ديگه‌. الان‌ اصلا حوصله‌ ندارم‌. كسي‌ تو اين‌ خونه‌ نيست‌، بياد و اين‌ بچه‌ رو بگيره‌؟”صداي‌ بلند مرد، پرستار پير بچه‌ رو به‌ سالن‌ خونه‌ كشوند. زن‌ با لبخند به‌ مرد سلامي‌ كرد و از دخترك‌خواست‌ تا به‌ اتاقش‌ بره‌ و بازي‌ كنه‌. دخترك‌ نگاهي‌ پر از سرزنش‌ به‌ پدرش‌ انداخت‌ و سرش‌ رو پايين‌انداخت‌. اما پدر نه‌ تنها نگاه‌ اونو نديد بلكه‌ مثل‌ هر شب‌، دستي‌ از نوازش‌ هم‌ سرش‌ نكشيد! رفتار پدر،پرستار پير رو هم‌ ناراحت‌ كرد. او بعد از رفتن‌ دخترك‌ به‌ مرد گفت‌: “نمي‌خوام‌ در مسائل‌ خانوادگي‌ شمادخالت‌ كنم‌. اما اين‌ دختر مادر نداره‌ و تمام‌ اميدش‌ به‌ محبت‌ و توجه‌ شماست‌. خوب‌ بود لااقل‌ يه‌ دستي‌ به‌سرش‌ مي‌كشيدين‌”. حق‌ با پرستار بود و پدر خجالت‌ كشيد. اما با خودش‌ گفت‌: “بعدٹ سر فرصت‌ از دلش‌ درميارم‌. حالا بهتره‌ برم‌ و كمي‌ استراحت‌ كنم‌”.
فردا روز تولد پدر بود و او اصلا اين‌ موضوع‌ رو به‌ خاطر نداشت‌. دخترش‌ به‌ او تلفن‌ زد و ازش‌خواست‌ تا چند ساعتي‌ زودتر به‌ خانه‌ برگرده‌. اما پدر اونقدر سرگرم‌ كار شد كه‌ قول‌ به‌ دخترش‌ روفراموش‌ كرد. او مطابق‌ معمول‌، غروب‌ به‌ خونه‌ برگشت‌ و از ديدن‌ تزيينات‌ خونه‌، حسابي‌ جا خورد. دختركوچولوش‌ به‌ همراه‌ پرستار تمام‌ در و ديوار خونه‌ رو با كاغذهاي‌ رنگين‌ آراسته‌ بودند و بوي‌ غذاي‌ مطبوعي‌در فضا پيچيده‌ بود. پدر ناچار لبخندي‌ زد اما فكرش‌ درگير پرونده‌هاي‌ زير بغلش‌ بود كه‌ امشب‌ بايد روي‌آن‌ها كار مي‌كرد. در دلش‌ گفت‌: “خدا كنه‌ تولد بازي‌ زود تموم‌ بشه‌ تا بتونم‌ به‌ كارهاي‌ عقب‌ مونده‌ام‌ برسم‌”.او حتي‌ به‌ درستي‌ نفهميد كه‌ چه‌ نوع‌ غذايي‌ سرميز شام‌ خورده‌ و اصلا متوجه‌ اسمارتيزهاي‌ رنگارنگ‌ روي‌كيكش‌ نشد. اسمارتيزهايي‌ كه‌ دخترش‌ با سليقه‌ دور تا دور كيك‌ خانگي‌ شكلاتي‌ چيده‌ بود! دخترش‌ كه‌اصلا بدقولي‌ اونو به‌ روش‌ نياورده‌ بود، بعد از شام‌ با خوشحالي‌ از جا پريد و به‌ اتاقش‌ رفت‌. او لحظاتي‌ بعدبا بسته‌اي‌ كادوپيچي‌ شده‌، نزد پدر بازگشت‌. پدر لبخندي‌ زد و بسته‌ را از دست‌ دخترك‌ گرفت‌. ناگهان‌ تلفن‌همراهش‌ زنگ‌ زد. تلفن‌ رو برداشت‌. يكي‌ از همكارانش‌ بود كه‌ سر موضوع‌ مهمي‌ با يكديگر درگيري‌داشتند. كلام‌ آمرانه‌ و آرام‌ مرد خيلي‌ زود به‌ داد و فرياد تبديل‌ شد و لحظاتي‌ بعد تلفن‌ رو بدون‌ خداحافظي‌قطع‌ كرد. دخترك‌ تمام‌ مدت‌ با چشمان‌ درشت‌ عسلي‌ رنگش‌ به‌ صورت‌ پدر نگاه‌ مي‌كرد. پدر با عصبانيت‌زير لب‌ فحشي‌ به‌ همكارش‌ داد و از جا بلند شد. دخترك‌ با عجله‌ گفت‌: “بابا. هديه‌ ات‌ رو باز نكردي‌!” پدر بابي‌حوصلگي‌ مجددٹ به‌ روي‌ صندلي‌ نشست‌ و بسته‌ رو برداشت‌. روبان‌ دور آن‌ را باز كرد و هديه‌اش‌ روبيرون‌ كشيد: جعبه‌اي‌ طلايي‌ رنگ‌ كه‌ دخترش‌ در گوشه‌ آن‌ با خط بچگانه‌اي‌ اسم‌ خودش‌ رو نوشته‌ بود. پدربا ناراحتي‌ گفت‌: “اما اين‌ جعبه‌ نامه‌هاست‌ كه‌ از چند سال‌ پيش‌ توي‌ دكور خونه‌ بوده‌. وسايل‌ داخل‌ اونوچكار كردي‌؟” دخترك‌ گفت‌: “اونارو بسته‌ بندي‌ كردم‌ و در يه‌ كيسه‌ كوچك‌ گذاشتم‌”. پدر گفت‌: “كه‌ چه‌بشود؟” دخترك‌ گفت‌: “كه‌ بتوانم‌ هديه‌ شما رو در اون‌ بگذارم‌. آخه‌ شما اون‌ جعبه‌ موسيقي‌ رو برايم‌ نخريدي‌و من‌ جعبه‌ ديگه‌اي‌ نداشتم‌”. پدر سعي‌ كرد عصبانيت‌ خودشو كنترل‌ كند و در جعبه‌ رو باز كرد. اما جعبه‌خالي‌ بود. به‌ دخترش‌ نگاه‌ كرد. دخترك‌ با خوشحالي‌ به‌ او خيره‌ شده‌ بود. با عصبانيت‌ گفت‌: “اما اينكه‌ خاليه‌.منظورت‌ از اين‌ كارهاي‌ بچگانه‌ چيه‌؟ مگه‌ نمي‌دوني‌ كه‌ امشب‌ چقدر گرفتارم‌ و با اين‌ كارهاي‌ مسخره‌ داري‌وقتم‌ رو تلف‌ مي‌كني‌؟!” اشك‌ چشمان‌ دخترك‌ رو پر كردو با گريه‌ گفت‌: “اما اين‌ جعبه‌ خالي‌ نيست‌. توي‌ اون‌بيش‌ از ده‌ تا بوسه‌ وجود داره‌ كه‌ براي‌ شما فرستادم‌. آخه‌ من‌ فقط شمردن‌ تا عدد ده‌ رو بلدم‌”. مرد به‌شونه‌هاي‌ لرزان‌ دختر كوچولوش‌ نگاه‌ كرد كه‌ هنگام‌ دويدن‌ به‌ سوي‌ اتاقش‌، لرزان‌تر شده‌ بود. بعد به‌ جعبه‌نگاه‌ كرد و ناگهان‌ وجودش‌ سرشار از عشق‌ و محبت‌ شد. اون‌ قشنگ‌ ترين‌ هديه‌اي‌ بود كه‌ تا به‌ حال‌ دريافت‌كرده‌ بود: جعبه‌ طلايي‌ عشق‌! با خودش‌ گفت‌: “همه‌ ما بايد جعبه‌ طلايي‌ عشق‌ در زندگي‌ داشته‌ باشيم‌ و اونواز بوسه‌ها و محبت‌ اطرافيانمون‌ پر كنيم‌. اون‌ وقت‌ هر موقع‌ از كسي‌ يا چيزي‌ ناراحت‌ و عصباني‌ شديم‌، به‌سراغ‌ جعبه‌ بريم‌ و آرامش‌ بگيريم‌. اون‌ جعبه‌، گذشت‌ و مهربوني‌ رو به‌ يادمون‌ مي‌ياره‌ و بغض‌ و كينه‌ رو ازدلمون‌ پاك‌ مي‌ کنه.

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ييک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره .براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .

مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هربار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا ميآمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .

روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغبيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه چاه رسيد و بيرون اومد .
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو انتخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود

در نيمه روز قورباغه ها جلسه اي گذاشتند.
يكي از آن ها گفت: اين غير قابل تحمل است.
حواصيل ها روز ما را شكار مي كنند و راكون ها شب كمين ما را مي كشند.
ديگري گفت: بله. هريك به تنهايي به حد كافي بد هستند
اما هر دو، حواصيل ها و راكون ها با هم يعني ما يك لحظه آرامش نخواهيم داشت.
بايد حواصيل ها را از آبگير بيرون كنيم. بايد دورشان كنيم.
بله، همه ي قورباغه ها تاييد كردند.
حواصيل ها را دور كنيم، حواصيل ها را دور كنيم.
اين صدا توجه حواصيلي را كه آن نزديكي ها در حال شكار بود جلب كرد.
گفت: چي شنيدم ، كي رو دور كنيد؟
قورباغه ها به منقارش نگاه كردند كه مثل خنجر بود.
فرياد زدند: راكون ها را، راكون ها را بايد دور كرد.
حواصيل گفت: من هم فكر كردم همين رو گفتيد وبه ماهيگيري ادامه داد.
قورباغه ها ادامه دادند : راكون ها ، راكون ها را دور كنيم!
بعد از اين تصميم مشكلي پيش آمد ، حالا چه كسي بايد به راكون ها حكم اخراج را مي داد .
يكي بعد از ديگري انتخاب مي شدند و كنار مي كشيدند . بالاخره قورباغه امريكايي انتخاب شد.
«البته از همه بزرگ تر و براي اين كار ازهمه بهتره.»
قورباغه امريكايي كه در تمام مدت ساكت بود گفت:
«بله، من بزرگم اما راكون ها بزرگتر هستند. من يكي ام اما اونا يك لشكر.»
يكي از قورباغه ها داوطلب شد. «خوب من هم با تو مي آم..»
«بله ما هم مي آييم.» قورباغه ها موافقت كردند.
«بله ما همه مي آييم ما همه خواهيم آمد.»
قورباغه بزرگ گفت:« و هر طوري كه شد شما با من مي مونيد»
يكي از قورباغه ها گفت :« مثل سايه همراه تو خواهيم آمد.»
قورباغه هاي ديگر موافقت كردند : «بله مثل سايه، مثل سايه»
قورباغه امريكايي هنوز بي ميل بود . بقيه هم تمام مدت عصر در حال اثبات وفاداريشان بودند.
بالاخره باز تكرار كردند كه مثل سايه دنبال او خواهند بود و او پذيرفت نماينده آن ها باشد .
خورشيد غروب كرد. حواصيل ها به آشيانه شان در بالاي آبگير پرواز كردند.
هنگام شفق قورباغه امريكايي گفت:
«راكون ها به زودي خواهند آمد. اما شما همه كنارم خواهيد بود مثل سايه ، نه؟»
قورباغه ها هم صدا گفتند :«مثل سايه، مثل سايه»
ستاره ها در آسمان بدون ماه مي درخشيد. هوا خيلي تاريك بود.
نور ستاره ها اينقدر بود كه بشود راكون ها را ديد
وقتي كه بالاخره از زير بوته ها ظاهر شدند. يك مادر و بچه هايش.
قورباغه امريكايي به درون بركه جست زد و فرياد كشيد: پست فطرت ها دور شويد.
راكون هاي ياغي از اين بركه دور شويد. شما تبعيد شديد.
مادر راكون گفت: راستي؟
بچه راكون ها شروع كردند به صدا دادن و اظهار ناخشنودي كردند.
با اين كه قورباغه امريكايي از ترس مي لرزيد اما خودش را نباخت.
به دستور چه كسي ما تبعيد شديم؟
قورباغه امريكايي گفت: همه ما . منتظر بود جماعتي از او حمايت كنند.
اما فقط سكوت بود و قورباغه بزرگ درست قبل از بلعيده شدن، برگشت و ديد كه تنها است.
بيشتر دوستان كمي قبل از اينكه اقدام كنيد قول خود را فراموش مي كنند ،
چون حتي سايه شما در تاريكي ترکتان مي كند!

مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم"
ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار !
زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي ؟"
جواب زن خيلي جالب بود.
زن جواب داد : لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟

توی یه سرزمین دو برادر پهلوان زندگی میکردند.
برادر بزرگتر به نام فیلیپ برادر کوچک هم رابین بود.
در یکی از روزها پادشاه دو برادر را به قصر خود دعوت کرد.
پادشاه پس از خوش آمدگویی به آنها گفت که
دشمن به مرز شمالی این کشور حمله کرده
و شما تنها کسانی هستید که میتونید از ما در برابر دشمنان حفاظت کنید.
بعد از تجهیز کردن این دو برادر را راهی این نبرد کرد.
دو برادر به راه افتادن و به نزدیک اون شهر مرزی رسیدن.
ولی چون شب بود خواستن شب رو اونجا استراحت کنن.
صبح که شد فیلیب به رابین گفت تو برو به جنگ من اینجا میمونم
و اگر کسی تو رو شکست داد و خواست از اینجا رد بشه من جلوشو میگیرم.
هر چی باشه من بزرگترم و قویتر.
رابینم که پسر خوب و حرف گوش کنی بود به راه افتاد.
اما بعد از دو روز وقتی که فیلیپ داشت آهو رو روی اجاقی که درست کرده بود کباب میکرد
دید که رابین داره از دور میآد و کاملاً زخمی شده.
به سمت اون رفت و ازش پرسید که چی شد؟
رابین هم کل ماجرا رو توضیح داد و در مورد جنگ با 70 پیاده و 10 سوار صحبت کرد.
فیلیپ به محض اینکه فهمید جنگ تموم شده سوار بر اسبش شد
و به سمت کارزار رفت و شروع کرد به جمع آوری غنائم.
اون با خودش گفت که پادشاه حتماً از دیدن این همه طلا خوشحال میشه.
بعد برگشت و با برادرش به سمت قصر پاشاه به راه افتادن.
وقتی به نزدیکی قصر رسیدن فهمیدن که پل روی رود بزرگ ریخته شده
و اونا واسه رسیدن به قصر مجبورن که از وسط آب رد بشن.
رابین خیلی راحت از اون رودخونه رد شد
اما فیلیپ از اونجایی که بارش سنگین بود اسبش وسط آب افتاد و همه طلاها ریخت توی آب.
فیلیپ هرکاری کرد نتونست اسبشو نجات بده و هم طلاها رو از دست داد هم اسبشو.
خلاصه اونا رسیدن به قصر و پادشاه به گرمی از اونها استقبال کرد.
پس از خوردن شام پادشاه یه نگاهی به دو برادر انداخت و گفت
خب از جنگ برام بگین و از پهلوانهای دشمن.
بگین از اینکه چه جوری پیروز شدین.
رابین شروع کرد به تعریف و زخمهای روی دست و صورتش به این قضیه شهادت میداد.
بعد از صحبتهای رابین پاشاه نگاهی به فیلیپ انداخت.
اما اونجا فقط یه صندلی خالی بود..
چون فیلیپ واسه گفتن حرفی نداشت.
اون خودش رفت و تصمیم گرفت از این به بعد
به جای اینکه به فکر خودش توکل کنه و فکر کنه که داره درست تصمیم میگیره
بیشتر فکر کنه و نظر دیگران روهم بپرسه.

ما هم خیلی وقتها مثل فیلیپیم.
فکر میکنیم که بهترین کاری رو که میتونیم داریم انجام میدیم. اما حقیقت چیز دیگست.
خیلی وقتا خدا دوست نداره که ما خیلی از کارها رو که فکر میکنیم درسته انجام بدیم.
خدا دوست داره ما آدما ازش بپرسیم:
ای خدای من، تو از من چی میخوای؟
ای خدایی که به من عقل دادی،
من میدونم که تو از من داناتر و حکیم تری،
پس لطفاً بهم بگو چه جوری باید به خلق تو کمک کنم که تو منو سر بلند کنی؟
بگو چه جوری باید چه جوری این کارو بکنم. و ...

آره دوستای خوبم. خدا دوستداره که ما باهش حرف بزنیم. ازش بپرسیم.
شک نکنید که خدا صداتونو میشنوه و بهتون جواب میده اگه بهش ایمان داشته باشین.
اون همتونو دوست داره.

فقط یه جمله دیگه میگم.
مواظب باشین تو بهشت اومدنی مثل فیلیپ دست خالی نیاین.اون بالا میبینمتون

می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .
او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .
او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند .
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود ، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد !

روزي جهت انجام آزمايش 10 ميمون را درون يک قفس بزرگ مي اندازند که امکان بالا رفتن از ديواره براي هيچ يک از آنها مهيا نبود و در سقف موزهايي قرار داشت و تنها راه ارتباطي به سقف يک نردبان بود . ميمون ها در بدو ورود ابتدا هيجان زده به اطراف مي رفتند ولي بعد از مدتي که آرام شدند متوجه موزها شدند و همه به سمت نردبان يورش بردند و از آن بالا رفتند غافل از اينکه روي پله پنجم اين نردبان سيستم به خصوصي کار گذاشته شده بود که با فشار روي آن از سقف آب سرد پائين مي ريخت . بدين ترتيب به محض اينکه پاي اولين ميمون به پله پنجم رسيد آب بسيار سرد بر روي ميمونها ريخت و ميمونها وحشت زده به اين طرف و آن طرف مي دويدند زيرا نمي دانستند چه شده است . پس از مدتي که دوباره آرام شدند به سمت نردبان يورش بردند و دوباره همان داستان آب سرد و وحشت ميمونها.
براي دفعه بعد 2 تا از ميمونها ديگر بالا نرفتند بدون اينکه بدانند چرا آب سرد پائين مي ريزد . برداشت آنها فقط اين بود که نبايد نزديک نردبان شوند . در اين دفعه فقط 8 ميمون بالا
مي روند ولي باز هم همين داستان پيش مي آيد . براي بار بعد فقط 2 ميمون تصميم به بالا رفتن مي گيرند ولي اين بار با مخالفت 8 ميمون ديگر مواجه مي شوند و آنها اجازه بالا رفتن به آنها نمي دهند زيرا آنها به خاطر اينکه سرد نشوند از خير موزها گذشته بودند و گرسنگي پيشه کرده بودند به هر حال به آنجا مي رسد که ميمونهاي گرسنه در پايين قفس و موزها در بالاي سقف بودند ولي هيچ ميموني به خود اجازه بالا رفتن نمي داد.

بعد از گذشت مدت زماني يک ميمون را خارج مي کنند و يک ميمون جديد را وارد قفس مي کنند اين ميمون جديد نيز در بدو ورود هيجان زده به اطراف مي رفت و جيغ مي زد ولي بعد از گذشت مدت زماني آرام شد در اين زمان بود که موزها را ديد و به سمت نردبان رفت که ناگهان 9 ميمون ديگر به سمت او يورش بردند و ميمون بيچاره بدون اينکه بداند چرا فقط مورد حمله قرار گرفته بود تا اينکه از بالا رفتن و خوردن موز منصرف شد . بعد از چندي يکي از ميمونها را بيرون آوردند و ميمون ديگري را وارد قفس کردند و اين بار زماني که اين ميمون به سمت نردبان مي رفت به جاي آنکه 8 ميموني که تجربه آب سرد را داشتند به سمت او حمله کنند با کمال تعجب ملاحظه شد که 9 ميمون به سمت او يورش بردند يعني ميمون نهم هم که تجربه آب سرد را نداشت به او حمله کرد بدون اينکه بداند چرا فقط حمله کرد ؟!
اين آزمايش بارها تکرار شد وهمچنان به ميمون تازه وارد اجازه بالا رفتن از نردبان داده نشد و در نهايت ميمونها در پائين و موزها در بالا ولي همچنان همه ميمونها در عين گرسنگي به خود اجازه بالا رفتن از نردبان را نميداند ولي نکته در اينجاست :
از آزمايش پنجم به بعد پروسه حساس به فشار پله پنجم نردبان حذف شده بود .

آري فقط نياز به يک حرکت از طرف آنها بود تا بتوانند به آنچه آرزوييشان بود برسند اما دريغ از شجاعت حرکت در خلاف مسيري که قبلا طي شده بود .

پیرزنی در خواب به خدا گفت : خدایا من خیلی تنها هستم ،آیا مهمان خانه من می شوی ؟
ندایی به او گفت که فردا خدا به خانه ات خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد ، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت ، سپس نشست و منتظر ماند ، چند دقیقه بعد در خانه به صدا درآمد ، پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد ، پشت در پیرمرد فقیری بود ، پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد ، پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد داد زد و در را بست .
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد ، پیرزن دوباره در را باز کرد .
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت .
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد ، این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده ، پس با عجله به سوی او دوید و در را باز کرد ،ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود ، زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد ، پیرزن که خیلی عصبانی شده بود ، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و سر به زمین گذاشت و خوابید .
در خواب به خدا گفت : خدایا مگر تو نگفتی که امروز به خانه ام می آیی؟
جواب آمد که : خدا 3 بار به خانه ات آمد و تو هر 3 بار در را به روی او بستی

زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم. زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.

شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند. قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.

سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.

لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.

چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود.

غروب يك روز باراني زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشي را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد.
زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركينگ دويد، ماشين را روشن كرد و به نزديك ترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد. وقتي از داروخانه بيرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله اي كه داشته كليد را داخل ماشين جا گذاشته است.
زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال سارا هر لحظه بدتر مي شود. او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعي كند با سنجاق سر در اتوموبيل را باز كند.
زن سريع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهي به در انداخت و با ناراحتي گفت: «ولي من كه بلد نيستم از اين استفاده كنم.»
هوا داشت تاريك مي شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا اميدي زانو زد و گفت: «خدايا كمكم كن!»
در همين لحظه مردي ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد. زن يك لحظه با ديدن قيافه ي مرد ترسيد و با خودش گفت: «خداي بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت اين مرد...!»
زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزديك شد و گفت: «خانم، مشكلي پيش آمده؟»
زن جواب داد: «بله، دخترم خيلي مريض است و من بايد هرچه سريع تر به خانه برسم ولي كليد را داخل ماشين جا گذاشته ام و نمي توانم درش را باز كنم.»
مرد از او پرسيد كه آيا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانيه در اتومبيل را باز كرد!
زن بار ديگر زانو زد و با صداي بلند گفت: «خدايا متشكرم!»
سپس رو به مرد كرد و گفت: «آقا متشكرم، شما مرد شريفي هستيد.»
مرد سرش را برگرداند و گفت: «نه خانم، من مرد شريفي نيستم. من يك دزد اتومبيل بودم و همين امروز از زندان آزاد شده ام!»
خدا براي زن يك كمك فرستاده بود، آن هم يك حرفه اي! زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فرداي آن روز حتما به ديدنش برود. فرداي آن روز وقتي مرد ژوليده وارد دفتر رئيس شركت شد، فكرش را هم نمي كرد كه روزي به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود.

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.این مرکزپنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشترمیشد؛اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از اینمرکز استفاده کند.روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تاشوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.در اولین طبقه بر روی در نوشته بود:این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.دختری که تابلو را خوانده بود گفت:خب،بهتر از کارنداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند ؟پس رفتند.در طبقه دوم نوشته بود:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنیو چهره زیبا دارند.دختر گفت:هووووم!طبقه بالاتر چه جوریه...؟طبقه سوم:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِ خانه هم کمک می کنند.دختر:وای ...،چقدر وسوسه انگیز،ولی بریم بالاتر؛و دوباره رفتند.طبقه چهارم:این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.دارای چهره اي زیباهستند،همچنین در کارِ خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند.آن دو واقعابه وجد آمده بودند.دختر:وای چقدر خوب.پس چه چیزی ممکنه طبقه آخر باشه!آنها گریهکردند.پس به طبقه پنجم رفتند،آنجا نوشته بود:این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند.از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شماآرزومندیم .

یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روزمدرسه، پس از تعطیلی کلاس‌ها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند، بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی را که در خیابان افتاده بود شوت می‌کردند وسر و صدای عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاًمختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
روز بعد که مدرسه تعطیل شد،دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید ومن از این که می‌بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را می‌کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا، و همین کارها را بکنید.»
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره بهسراغشان آمد و گفت: « ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی‌تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟»
بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فکر می‌کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کور خوندی. ما نیستیم.»
و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفریداو نمی تواند ار آنجا خارج شود و منروزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه.

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

در کافه دو شعبده باز بر نامه اجرا می کردند.که یکی موفق بود و دیگری طرفدار چندانی نداشت...

روزی شعبده باز نا موفق از آن دیگری پرسید چه رازی است که تماشاچیان تو را دوست دارند در حالی که تو اذعان داری کار من حرفه ای تر است...
شعبده باز موفق گفت از تو سوالی دارم احساست نسبت به کسانی که شبها دورت جمع میشوند وبه کارهایت چشم می دوزند چیست؟
گفت..به انها احساسی ندارم فکر می کنم عده ای بیکار و پولدار دورمن جمع می شوند و من مجبورم برای چندر غاز انها را بخندانم..
شعبده باز موفق گفت اما می دانی احساس من نسبت به تماشاچیان چیست؟ دائما به خود می گویم اگر این ادمها ی نازنین پولشان را صرف شنیدن مزخرفات من نمی کردند چه اتفاقی می افتاد.. با این طرز فکر خود را مدیون انها احساس می کنم و در نتیجه همه شان را دوست دارم و چون این علاقه صمیمانه است بر دل انها نیزمینشیند ..واین راز موفقیت من است.

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند…

نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست؛ بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟!



واتسون گفت : میلیون ها ستاره می بینم !

هلمز گفت: چه نتیجه ای می گیری؟!



واتسون گفت : از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد

از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد...!



شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون ! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!!!

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه ی خود بازگردد. سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما د ارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.
پدر و مادر او در پاسخ گفتند ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.
پسر ادامه داد ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.
پدرش گفت پسر عزیزم، متاسفیم که این مشکل براین دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.
پسر گفت نه، من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند. آنها در جواب گفتند نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.
پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و پا داشت!